♥نــقــاب عـشــق♥

آدم های ساده رادوست دارم.همان هایی که بدی هیچکس راباورندارند.همان هایی که برای همه کس لبخند دارند.همان هایی که بوی ناب آدم میدهند.ومن باوردارم که توازهمان هایی

 

"به نام خداوندی که داشتنش جبران همه نداشته هاست"

 

ای خدای مهربان به دور از تو بودن یعنی تنهایی

نمیدانم برای آشتی با تو ازکدام کوچه عبور کنم.

نام قشنگت تسکین دل درد دیده ام است. 

 به طلوع یک سخن از سوی تو برای به آرامش رسیدن نیازمندم.                           

خدایا آشتی با تو شوقی در درونم به پا می کند که تمام دودزدگی قلبم به
یک باره به رخت حریر سفید رنگی تبدیل میشود.

بی قرارتر از همیشه چشم به ذکر تو دوخته ام و می خواهم با تو آشتی کنم.

جایگاه خداوند در قلب ماست و دوستی با او حد والای خوشبختی است.

با نماز که شاهراه ارتباط با خداست دستگاه ذهنمان را
برای تصویرسازی یک ملاقات و مراسم با شکوه آشتی کنان آماده کنیم.

فقط کافیست دست یاری به سویش دراز کنیم.

 

روشنی چراغ راهمان را در خلوتگاه خود از صاحب روشنی ها بخواهیم.

۱۳٩۳/٤/۳ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

 

گمشده من!

خدایا هر کس به دنبال گمشده خود می رود...
هر کسی برای نجات خود می اندیشد...
هر کسی به امید و آرزویی زندگی می کند...
اما من امیـــــــــــــــدی و آرزویــــــــــــــــــی ندارم...

جز تو گمشده ای نمی شناسم و جز تو راه نجاتی نمی یابم...
همه را فراموش می کنم ،(فراموش کردم)...
همه را پشت سر می گذارم ،(گذاشتم)...
یکه و تنها به سوی تو می آیم...
و دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم...

خدایا!
می خواهم با تو تنها باشم...
می خواهم از همه چیز چشم بپوشم...
می خواهم جز تو محبوبی و معبودی نداشته باشم...
خوش دارم که زیر این آسمان سیاه کسی جز تو از من نداند...
کسی جز تو نیاز مرا نشنود کسی جز تو مرگ مرا نبیند...

خدایا، مرا بسوزان ، در عذاب و درد خاکسترم کن ، باز هم تو را شکر می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

 

 

خدایا سلام...

 

می دانم حرف هایم برایت تکراریست...

 

حرفایی که چندین بار شنیده ای و...

 

مثل این حرفم که برایت تکراریست ::ببخش این بار اخر بود::

 

چقدر گناه کردم باز تو بخشیدی...

 

چقدر به خودم ظلم کردم ولی باز طبق معمول تو نگاهم کردی...

 

خدایا...

 

تویی که صدای ما رو می شنوی ...

 

صدای مایی که غرق در گناهیم...

 

غرق در شهوات دنیا...

 

غرق در باتلاق تاریک اشتباهاتمان...

 

خداوندا باز هم ببخش ...

 

باز ببخش که تو را ناراحت کردم...

 

شرمندم خدا...

 

رویم سیاه است...

 

خدایا رو سفیدم کن...

۱۳٩٢/٦/۳٠ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.

 

خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو.

مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.

 

خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر.

 

خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.

 

خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند.

 

خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد.

 

خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد.

 

خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود.

 

خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید.

 چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند.

گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.

 

خدایا! بر من لطفت را بباران.

 

خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد

 ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است.

می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام.

 اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش.

چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.

 

خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار.

 بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم.

بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.

 

خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان.

 مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.

 

خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم

می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده

که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم.

و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

 

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

۱۳٩٢/٦/٢٥ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

خدای من

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی

میان این دو گمم

هم خود را و هم تو را آزار میدهم

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی

آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ”

خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن . . .

۱۳٩٢/٥/٢٤ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

  خالق من بهشتی داردنزدیک،

                                  زیباوبزرگ و

     دوزخی دارد به گمانم کوچک وبعید

                                              ودرپی دلیلی است که مراببخشد

                                                                                   وتوبه،همان دلیل است

 

 

۱۳٩٢/٥/۱٥ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

آزمایش مخلوق: 

خداوند اگر می خواست آدم را از نوری که
روشناییش سوی چشمها را ببرد،عقلها را در برابر

زیبایی وجمالش مبهوت سازد وعطر وپاکیزگیش قوّه شامه ها را تسخیر کند،بیافریند،می آفرید

و اگر چنین می کرد،گردنها در برابر او
خاضع می شدند وآزمایش در این موردبرای فرشتگان آسانتر بود!....

اما خداوند مخلوق خویش را با اموری که از
فلسفه و ریشه آن آگاهی ندارند،می آزماید تا از

هم ممتاز گردند و تکبّر را از آنها
بزداید و آنان را از کبر و نخوت و بلندپروازی دور سازد.

 

درس عبرت:

 

بنابراین از آنچه خداوند در مورد ابلیس
انجام داده عبرت گیرید،زیرا اعمال طولانی و کوششهای

فراوان او را(بر اثر تکبّر)از بین برد.او
خداوند را شش هزارسال عبادت نمودکه معلوم نیست از

سالهای دنیاست یا سالهای آخرت.امّا با
ساعتی تکبّر همه را نابود ساخت!پس چگونه ممکن

است کسی بعد از ابلیس همان معصیت را
انجام دهد ولی سالم بماند؛نه هرگز چنین نخواهد

بود!خداوندهیچگاه انسانی رابخاطر عملی
داخل بهشت نمی کندکه دراثر همان کارفرشته ای

را از آن بیرون کرده باشد؛فرمان او
درباره ی اهل آسمانها و زمین یکی است و بین خداو احدی

از مخلوقاتش دوستی خاصّی برقرار نیست،تا
بخاطر آن مرزهایی را که برهمه ی جهانیان

تحریم کرده است،مباح سازد.

منبع:

 قسمتی از خطبه 192 نهج البلاغه

۱۳٩٢/٥/٩ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛

 

نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...

 

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...

 

شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...

 

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ...

 

و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...

۱۳٩٢/٥/٦ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

 

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت
هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

چه روزهایی که سرمو
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادیدست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

وقتی خسته از همه جا و
همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

وقت از آدم های دور و برم دلم
گرفت ...

و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 

 تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگدادی...

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

اون وقت
تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...

نه شاد بودن واسه داشته
ها ... 

و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...

و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
...

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم 

دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت.......
 
دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت
۱۳٩٢/٤/۳۱ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...

اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...

خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !....صبر را به من هدیه کن !

خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم.

۱۳٩٢/٤/۳۱ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

 

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند
و چشم هایش را می بندد و می گوید
من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
 
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم...

خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم
و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

۱۳٩٢/٤/٢۳ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

باز هم صبح شد،پروردگارا :
از اینکه یکبار دیگر مرا لایق حیات دانستی سپاسگزارم
از اینکه فرصت یک شروع مجدد را به من عطا کردی متشکرم
از تو میخواهم به من درک و درایتی بیش از پیش ببخشی تا امروز اشتباهات دیروز را تکرار نکنم
فرصتهایی که در اختیارم قرار میدهی از دست ندهم و از یاد نبرم که شاید فقط برای امروز بتوانم دوستانم و یارانم را دوست بدارم !

 

 

۱۳٩٢/٤/٢۳ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

باز دل آسمان گرفته....

بغضش را با تمام وجود حس میکنم

از ان بغضهاست که اگر بشکند ویران می کند

خوش به حال اسمان که گهگاه بغض دارد و گهگاه ویران میکند

اسمان نمی داند که دل من تا ابد بغضی دارد که یارای شکستن ندارد

خدایا کمکم کن برای یه شروع تازه

برای فکر نکردن به خیلی چیزها .....

برای فکر نکردن به خیلی آدم ها

 که آزارشون رو در لفافه ی محبت به وجودم وصله زدند...

و دور شدن .......

سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو.

دلم را استوار کرده ام،

که دل نبندم.

نه به چشمهای بیگانه ای.

نه به حرفهای بیگانه ای.

می خواهم آزاد باشم.

از قید تملک خود و دیگران ...

۱۳٩٢/٤/٢۱ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت ،

در حالیکه گویی ایستاده بودم !

چه غصه هایی که فقط به غم دلم حاصل شد،

 در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !

به همین سادگی …


چشمه ها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا میکنند

کوه ها با قله ها و دریا ها با موج ها زندگی پیدا میکنند

و همه ی انسان ها با عشق …

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

و حتی من نباشد …

اما نباشد لحظه ای که در قلبم”عشق” نباشد !

۱۳٩٢/٤/٢۱ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

خدایا 

 

دیگه خسته شدم...

 

از این زندگیه روز مره ی همیشگی...

 

از این کارهای  تکراری...

 

از این بی وفایی های دوباره و  چند باره...

 

خدایا 

 

قیامتو برپا کن تمومش کن بره  دیگه...

 

همه خسته شدیم از زندگی...

 

از بی رحمی سرنوشت...

 

از اینکه مثل عروسک خیمه شب بازی مارو  حرکت بدن...

 

از اینکه همه بهمون پشت کنن....

 

خدا...

 

تمومش کن ...

 

۱۳٩٢/٤/٢٠ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

چقدر سخته هرکسی که
دورت باشه فقط نقش بودن  بازی کنه
...

چقدر سخته که برای همه اضافی باشی

برای همه یه داستان
تکراری
باشی ..

داستان کهنه قدیمی

چقدر سخته به همه دل
ببندی ولی به اندازه ی یه دوست ساده هم براشون

نباشی

چقدر سخته بغض   گلوتو فشار
بده و تو فقط  دردشو انکار کنی 

چقدر سخته از ته قلبت بخوایی گریه کنی .. اما اشکت مثل سنگ
سفت باشه

خیلی سخته دنیا بهت پشت کنه و تو نتونی بگی : اهای بی معرفتا

منم هستم

۱۳٩٢/٤/٢٠ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

خدایا !
کشتی
وجودم در تبلوری عاشقانه ،
در دریای شک و تردید
گرفتار توفانی سخت شده است ،
غمی به غربت اشک
عاشقانه ی عاشقی تنها ،
آسمان قلبم را در هم می
فشارد ،
امروز منم تنها ترین ،
منم سر گشته ترین ،
در
برابرت به سجده می نشینم ،
و به خاک پایت چشم می نهم
،
بر من ببخشای قصورم را ،
می دانی که جز درگاه مهربانی تو ،
هیچ دری به رویم گشاده نیست ،
می دانی روحم دریای آشفتگی است ،
از تو می خواهم این آشفتگی را ،
به آرامشی ماندگار بدل گردانی ،
معبود من !
چشم امیدم به
لطف توست و ،
نوای زندگانی ام را ،
نوید ترانه ی بخشش تو می نوازد ،
می دانی ، آتش سوزانی وجودم
را در خود بلعیده است ،
که همه ی هستی ام را می
سوزاند ،
و خاکسترم را به دم سرد باد می سپارد ،
و باز تو خوب می دانی ،
که ذره ذره ی وجودم نام و نشانی از تو دارد ،
و در قطره قطره ی خونم یاد تو جاری است ،
آرام بخش دل ها ،
گناهم
را ببخشای و بر من خرده مگیر ،
که من انسانم و تو
خدای انسان ...

۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

خداوندا ... درون سینه قلبی شکسته از غم زمانه دارم ،
اما بی کینه ... و سرشار از
عشق و محبت تو ،
قلبم را متبرک گردان تا برای تو و
خلقِ تو بتپد ،
قلبی که از شادی دیگران ، شاد شود ،
و رنج دیگران را
رنج خود بداند ،
چشمهایم ... از روزی که چشم گشودم به هرکجا که مینگرم ،
نشانی از عظمت و بزرگی تو معبود یگانه ام میبینم ،
مرا چشمانی عطا کن تا با اشک دیگران اشک بریزد و با
لبخند دیگران بخندد ،
خدایم ... دستان خالیم به سوی تو
معبود مهربانم و در پیشگاه توست
مرا لیاقتی عطا کن ،
تا دستانم ، دستی باشد از جانب تو ،
در خدمت خلق تو و پایم در راه تو و در جهت خشنودی تو و
شادی خلق تو گام بردارد ، مرا آنگونه شکل بده و بساز که
نماینده تو و خوبیهای تو بر روی زمینت باشم ...

 

۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

♥ا لـــــهــی!♥

♥از ســـــــرگـــــــشــــتــــگـــــی هـــــای دنـــیـــــا♥

♥و روزگــــــــار♥

♥خــــســــــتـــه و دل نــــگـــــرانـــم ♥

♥مــــــی خــــــواهــــــــم دیــــــوارهــــــــای♥

♥فـــــاصـــلــــه را کـــــنـــار بـــزنــــم♥

♥چــــرا کـــه بـــه ایــــن ایـــمـــان♥

♥و بــــاور رســـــیــــده ام کــــه هـــیــــچ کــــس♥

♥جــــز تــــو فــــریـــاد رســــم نــیـــسـت♥

♥و نــــزدیـــکـــتــر از تـــو بـــه♥

♥مـــن وجـــود نـــدارد♥

♥پـــس جــــوانــه هـــای یــادت را♥

♥بــا اشـــک نــــدامــــت چـــشــمــانــم♥

♥دوبــــاره شــکــــوفـــا مــیـــکـــنــــم♥

♥امـــیــد کــه دریــابـــم تـــو را ...♥

۱۳٩۱/۱٢/٦ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

خـدایا!
چه آسـوده بر تـاب زنـدگی
سـوار شـده ام

آرامـش هـدیه تکـیه بر تـوسـت
می خـواهـم بر آسمـانت به
پـرواز در آیم

آیـا اجـازه هسـت نزدیکتر
بیایم؟

در به رویـم میگـشایی ؟
عجـب پناه عظـیمی هسـتی
و گـذر از طوفانهـای
زنـدگی با تـو چه آسـان میشـود

خـدایا!
دوسـتت دارم کـه بی منـت
دوسـتم داری

بی توقع دوسـت داشـته شـدن
دو دو تا نـدارد دوسـت
داشتنت !

بی حسـاب و کتاب دوسـتم داری
و با تمام خطاهایایِ غیر
قابل بخـششم دوسـتم داری

انگـشت اشـاره به سـویم
نمی گـیری

و مـرا به سخـره نخـواهی گـرفت
خـدایا تمام لحظه هـای
زنـدگـیم فـدایت ...

۱۳٩۱/۱٢/٦ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

آقاجان چقدر دلم می خواهد که در کنارت بودم و از دل خستگی ها و غم هایم برایت می گفتم، از رنج ها و زخم هایی که بدون تو بر تن جامعه ام دلمه بسته می گفتم.
ای کاش می توانستم بگویم برایت شرح فراق و شوق وصال را، هر چند که تو خود از همه چیز آگاهی و بر همه دلها گواهی.
آقاجان همه ای کاش ها و اگرها، تنها مرهمی هستند بر روی زخم های دلم و گرنه تو خود می دانی که در دلم چه می گذرد!
و در این حیرانی دنیا در عجبم، آنان که تو را ندارند چه می کنند؟
آنان که غم عشق تو را با جان و دل نچشیده اند به امید چه چیز سختی ها را متحمل می شوند؟
آنان که اعتقادی به وجود تو ندارند چگونه می خواهند ظلم ها را به پایان برسانند؟
و چقدر کوتاه فکرند آنان که می خواهند وجود تو را انکار نمایند یا آنکه می خواهند به بهانه ی شهرت و پست و مقام مدعی شوند که با تو در ارتباطند!!!
مدعیانی که هر از چند گاهی که اقتصادشان رو به افول می روند به یاد این می افتند که از نام و یاد تو و از عدم ظهور تو استفاده نمایند و به اقتصادشان رونقی بخشند!!!
آقاجان هر چه قدر فکر می کنم، می بینم دردهای دلم سر سوزنی از دردهای دلت نیست، پس در سکوتی همراه با غربت و تنهایی مرهمی از عشق و مهربانی تو بر روی زخم های تنم می گذارم و به امید آمدنت و برای آمدنت سرود انتظار می خوانم.
آقاجان بیا تا برایت قصه های ناگفته غصه ها را بگویم هر چند که می دانم زمان آمدنت مصداق کامل این شعر خواهم شد:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت/ جانم بسوختی و به جان دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک/ باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی/ دست و دعا بر آرم و بر گردن آرمت
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار/ بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
میگریم و مرادم ازین سیل اشکبار/ تخم محبتست که در دل بکارمت

۱۳٩۱/۱٠/٢۸ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

تا
حال صدای قدم های خدا رو شنیدی؟؟!!




حتما شنیدی!



شنیدی و فراموش کردی که هست



که نزدیکه!!!



کافیه دستت رو روی قلبت بگذاری!



حالا نه تنها می شنوی



بلکه حس می کنی بودنش رو



لمس می کنی حضورش رو!



اونی که درکش کردی صدای قدم های خداست!



قدم هایی که به سمت
توست!




و برای توست!



خدایی که در درون توست!



با تو راه می رود! می
نشیند! کلام می گوید!




صدایت می زند!



و بودن را به تو هدیه می
دهد




چرا که دوستت دارد...!
خیلی نزدیک..!

۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر
کنه

گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش
میخوردند

زمستان تمام شد و کلاغ مرد !

اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند
:

آخی خوب شد مرد ، راحت شدیم از این غذای
تکراری
!

این است واقعیت تلخ روزگار ما ...!؟

۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

باز هم تولدی دوباره و بازهم سالی دیگه از
زندگیم داره شروع میشه...

کاش این تولد و این شروع دوباره ی زندگی با همه
سال های دیگر زندگی ام فرق کنه.

شروع این تولد با شروع بندگی خداست شاید این
راهی برای آدم شدنه و شایدم ...

خدا یا دیگر خسته ام از این همه گناه کاش می شد
این بار بدون گناه تولدی دیگه پیدا کنم و این بار متفاوت با دیگر سال ها...

همیشه این منم که گناه هامو توجه می کنم و این
تویی که چشمهاتو می بندی:

شتر دیدی ندیدی!

یکسال از عمرم گذشت و نفهمیدم!

یکسال دیگه بر بار حسرتهای من افزوده شد و نفهمیدم!

یکسال گذشت وو بر بار غم من افزوده شد!

یکسال گذشت و هنوز نتوانستم دلت رو بدست بیارم!

یکسال گذشت و نمی توانم حتی ادعا کنم قدمی به تو
نزدیک تر شده ام!

یکسال گذشت و من هنوز توی همون دنیای قفسی خودم
گیرم هنوز قفسش را محکم گرفتم که یه موقع درش باز نشه پرواز کنه!

یکسال بر بار گناهانم افزوده شد و نفهمیدم!

خیلی چیزا رو نفهمیدم.

کاش می دونستی عمرت داره تموم میشه اما هنوز آدم نشدی!

کاش می دونستی دیگه چیزی به آخر سفرت نمونده!

بس نیست دیگه!همیشه گیر دو دوتای دنیا و آدما هستی!

۱۳٩۱/۱٠/۸ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

خدایا!
چنان
نزدیکی

که نمی توانم ببینمت
.

صدای تو هر لحظه با
من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم
.

مرا به اعماق درونم
ببر

تا شکوه بی پرده جمال
تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را
بجویم

و همواره به عنوان
یگانه پناهم

به تو رو کنم

۱۳٩۱/۱٠/۳ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

مهرآفرینا!

سجاده ام را به سمت قبله نیاز می گشایم

تا ذره ذره وجودم را به معراج

نگاهت، پرواز دهم

می ایستم به قامت دربرابرت تاعظمتت راسپاس گویم

به رکوع می روم تا بزرگی ات را به یاد بیاورم

و به سجده می افتم تا بر بندگی ام مهر عشق بزنم…

چه آرامش پایان ناپذیری در نگاه توست

چه لحظه های مهرافروزی در ذکر یاد ت…

پروردگارا! دستان دعایم را

به عرش الهیت برسان ،

دلم را به حلاوت دوستیت

و چشمان باران زده ام رابه دیدارت

نورانی گردان .

۱۳٩۱/٩/٢٧ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

پنجشنبه هفته پیش ناظممون اومد باگوشیش آهنگی برامون گذاشت.

وقتی گوشش کردم واقعا متحول شدم.خلاصه نشونی وآدرس آهنگو گرفتیم و

بلاخره پیداش کردیم.همین آهنگیه که الان روی وبمه.خدایی گوشش کنین

هر کلمه اش برای خودش دنیاییه.دیوونه این آهنگم.دنیایی سراسرعشقه.

خیلی زیباست.گوش کردنش ضرر نداره.

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم " دوست دارمت "

دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

[ اللهم عجل لولیک الفرج ]

۱۳٩۱/٩/٢٢ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

های ، های ، های خدا !!!!

این صدای ناله دل ، دلی که روزی هزار
بار زیر دست و پای

روزگار لِه میشه و دَم نمیزنه ، تو
شلوغ
پلوغی زمونه
تو رو گم میکنه و وقتی دستشو دراز
میکنه تا دست تو رو

بگیره ، همین که چشش به یه زرق و برقی
میگیره تا میاد خودشو جمع و جور کنه میبینه
که
نیستی ، بازم گمت کرده . آره این قصه هر روزه دل ماست . میگن وقتی تو نامردی های
روزگار کسی پیدا نمیشه که دستت و بگیره و بلندت کنه ، بدون قصد
و غرض بشینه پا دلت و به غرو گلایه هات و بدی هایی که روزگار باهات کرده گوش بده ،
یکی
اون بالا.. ، نه همین جا کنارت ، شاید نزدیک تر ، نزدیک تر از
رگ گردن به تو هست که

نگرانته ، برو باهاش حرف بزن ، مناجات
کن ، نیایش .. بابا به زبون خودمون : چار کلوم باهاش درد دل کن . باهاش در گوشی
حرف بزن اصلاً تو
هر جوری دوست داری صداش کن ، میشنوه ، بی سواد ، با سواد ، شعر
، دعا یا شایدم فقط با یه نگاه

اصلاً کی گفته که مناجات باید حتماً
مثل اون چیزایی باشه که تو کتابا میخونیم . همین که تو خیره میشی به نگاهش و
بدون اینکه دَم بزنی باهاش حال میکنی مثل وقتی که تو سرمای شدید مدت
ها تو ایستگاه اتوبوس وایسادی و چشت به خطای سفید جادست و هیچ
ناراحت این نیستی که چرا اتوبوس نمیاد .شاید دیدن یه صحنه که
هر روز میبینیش اما تا

حالا بهش دقت نکردی و اصلاً شاید بی
دلیل اینطوری مات و مبهوت موندی ، هزار جور فکر
از
سرت میگزره و تو رو میبره به یه حال عجیب ،پرت پرت. اصلاً انگار وسط یه بیابون
وایسادی که نه ماشینی هست که با سرعت از کنارت رد بشه و بادش
گوشه لباست رو بلند

کنه ، یا اگه بارونی زده باشه بپاشه
بهت.
و نه آدمایی که
وقتی
تنشون بهت بخوره با غر و گلایه از اینکه سر راه ایستادی از کنارت رد بشن . دیگه حتی سرما رو هم حس
نمیکنی و دلت میخواد داد بزنی یا فقط همون طور خیره بمونی
، چشات پر اشک میشه اشکی
که از سرما نیست ، بلکم همین سرما باعث میشه اشک تو چشات بمونه و یخ بزنه و
پاییین نریزه و تو همه چی رو همین طوری تار و رویایی ببینی. ببینم
مگه اشکالی داره ؟ مثل اون دیوونه که.. نه ، به تعبیر من اون عاقلایی که گاهی تو کوچه و بازار میبینیشون و پیش خودت میگی خوش به
حالش ، حداقل درد منو نداره ، دردی که میدونی چیه و آدرس طبیبشم بلدی اما چی میشه
که
نمیری سراغ طبیب ... فقط خود شه که میدونه . خیلی قشنگه که شب
و روزایی اینطوری رو

واسه من و تو گذاشتن ، بهونه ای واسه
نگاه ها و اشک های این طوری

 

                                                                                                              منبع:http://baraye-khoda.blogfa.com/

۱۳٩۱/٩/٢۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم

حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود نمی دانستیم

شهر لبریز خدا بود نمی دانستیم

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم

روشنی هست!

خدا هست!

ولی ما کوریم!!!

۱۳٩۱/٩/۱۸ | ٧:٤۱ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم

نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.

با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.

نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از

رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.

آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

۱۳٩۱/۸/٦ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

من خیلی دلم تنگ شده اما دلتنگی
من برای ادمهای این دنیا نیست
.

حوصله ام خیلی خیلی سر رفته اما نه برای رفتن به پارک یا جاهای

دیدنی که در این دنیاست من خسته
ام خیلی خسته ام می خواهم

استراحت کنم اما نه در این دنیا
می خواهم از این دنیا بیرون بروم می

خواهم مهمان نا خوانده ای خارج از
این دنیا باشم. لباس آخرت متری

چند؟ خدا؟

۱۳٩۱/٧/٦ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی بخوای درد و دل کنی ، اما کسی رو نداشته باشی..

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی بخوای گریه کنی اما شونه های کسی رو نداشته باشی...

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی بخوای با یکی بخندی اما کسی رو نداشته باشی..

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی قلبت شکسته و کسی نیست تا تکه های قلبت رو واست جمع کنه...

نمیدونی تنهایی چقدر سخته وقتی پر از شور و هیجانی و کسی نیست که هیجانت رو باهاش تقسیم کنی...

آره...تنهایی سخته...

وقتی اشکهات بند نمیآن و کسی پیدا نمیشه اونا رو بند بیاره ...یا علت جاری شدن اشکهات رو بپرسه...

تنهایی سخته ..وقتی دستهات سرد شدن و دستی نیست که اونا رو با مالشش گرم بکنه...

تنهایی خیلی سخته...وقتی یه دنیا حرف داری و کسی نیست که اونا رو گوش بده...

تنهایی خیلی سخته وقتی بخوای...

.

.

.

آخه چه میدونی تنهایی چیه...تو که هیچ وقت تنها نبودی...

امیدوارم هیچ وقت تنها نباشی...

۱۳٩۱/٧/۱ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

 

 

تصورکن برنده یک مسابقه شدی و جایزت اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز میکنه و توش هشتاد و شش هزاروچهارصدتا سکه میگذاره؛ولی دوتا شرط داره

1:همه پول رو باید تا شب خرج کنی و هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز میکنه

2:بانک میتونه هر وقت که بخواد بدون اطلاعات قبلی حساب رو ببنده

حالا بگو چه طوری عمل میکنی؟

 

همه ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم:زمان!

 

این حساب با ثانیه ها پر میشه،هر روز که از خواب بیدار میشیم،هشتادو شش هزاروچهارصدثانیه به ما جایزه میدن و

شب که میخوابیم مقداری را که صرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم

هر روز صبح جادو میشه و هشتادوشش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن

یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخور داریم ولی بانک میتونه هر وقت که بخواد حساب رو بدون اطلاعات قبلی

ببنده...بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم...به امتحانش می ارزه!!!

۱۳٩۱/٦/٢٤ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

سلام خدای مهربانم !! آخرنفهمیدم بالاتراز کلمه ی مهربانی چیست تا نثارت کنم چگونه وجودم را تحمل می کنی ؟؟

ای پروردگار...ای یار و یاور من ! این ها از سر نیاز و عشقم بود...تا دست از یاریم نشویی و باهمه ی نیستیم یاورم باشی ... !!!!!!

خدایا بی لطفی مرا می بینی ؟؟ می بینی چه قدربه این دنیا وابسته شدم ؟؟ آن قدر وجودم را به چیزهای بیهوده مالیدم که وقتی دردی به سراغم می آید فقط تو را می خوانم .... !!! این چه دلی است که همه جا جار می زند که بامعشوق خود عشق بازی می کند وهمه جا سر از عشق با خدا حرف می زنم اما درعملم هیچ نمی بینی !!!

خدای مهربانم ؟؟ آخرنفهمیدم بالاتراز کلمه ی مهربانی چیست تا نثارت کنم چگونه وجودم را تحمل می کنی ؟؟ وجودی که دلش ناپاک و باریاست..؟! آخر کدام نمازم را درست خوانده ام ؟؟ دست کدام یتمی را گرفتم؟...آری می دانم هیچ کدام... !!!

نمازی که نه معنی اش ر افهمیدم نه به خودم زحمت دادم حتی واسه یک دقیقه هم شده آخر نماز دست به دعا ببرم...معشوق زیبای من ؟؟ این وجودم مالامال از غرور و ریاست !! به سادگی قابل نابود کردن است... پس چرا تو مرا ترک نمی کنی ؟؟ چرا آبرویم ر اهنوز زیرپرده هاپنهان کرده ای ؟؟ آخر این در این دل چه می بینی که هنوز عاشق این هستی که مدام آن را بشکنی ؟؟

آیاصدای ناله هایم زیباست ... ؟؟

یا اینکه نه...حتما تو هم مثل مادرم میگویی فاطمه !!! وقتی گریه  میکنی چشمهایت زیباتر می شود...

ای کاش می دانستم...

ای کاش لااقل اسمم این نبود...ای کاش و هزاران ای کاش دیگر ...

خدای من ... من آخر نفمیدم در این دلم چیست که هرکسی از کنارم رد می شود باحرف هایش...با کنایه هایش بانگاهش لگد مال می کند دلم را گاهی از بس دلم می شکند دردش را پنهان می کند حتی گاهی وقتا به من هم چیزی نمی گوید .. .می دانی ؟؟ دلم چیزی دردلش نیست ...

آری مادرم درست میگوید....شاید وقتی گریه می کنم چشم هایم......!!!!!!

ای پروردگار...ای یار و یاور من ! این ها از سر نیاز و عشقم بود...تا دست از یاریم نشویی و باهمه ی نیستیم یاورم باشی ...

 

۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

ای هم صحبت تنهایی من ... !!

مرا اندکی به نزدیکانم که مرا روزی فراموش خواهند کرد وا مگذار ... !!

درخلوت تنهایی ام پرده ای ضخیم بر عیب ها و گناهانم بپوشان که اگر روزی گناهانم

رسوا شوند قطعا نزدیکانم مرا رها می کنند ... !!

دوست مهربانم !!

دستانم را بگیر طوری که حتی آشامیدن آب هم برایم به نیت تو باشد ... !!

آن قدر دوست تنهایی هایم شو تا مثل پروانه به دورت حلقه بزنمو هر لحظه تو رو جلو دیدگانم نظاره کنم ... !!

آن قدر عطش دیدار تو را به لبانم بچشان آن قدر وجودم را پر از زمزمه های عاشقانه با معشوق واقعیم (ایزد) بکن که برای لحظه های بی فروغ و سرد و تنهایی ام تشنه صحبت کردن با تو باشم ... !!

درونم را از فقر بی نیاز کن که محتاج کسی به غیر از تو نباشم ... !!

تو یار من باش تا پیروز گردم ... !!

شیرینی لذت گناه هر روز مرا دیوانه وار عاشق خودش کرده دست و پاهایم را بسته طوری که اراده هم ضعیف شده و وجودم را هلاک ساخته ... !!

چگونه به سوی تو باز گردم خدای من ؟؟ مدتی است غرق در گناه شده ام... !!

چگونه خودم را از این لجن زار پر از شیرینی مست کننده خودم را نجات دهم ؟؟

دستان زیادی به طرفم دراز شده کدامین دست را به امید نجات فشار دهم؟؟

می ترسم خدا ...

چرا کسی به من ضعیف رحم نمی کند ؟؟

چرا هرکسی که از کنارم رد می شود مدام وجودم را لگد مال می کند ؟؟

آخر خدا این چه دلی است من دارم ؟؟

چرا قلبی مهربان به من دادی ؟؟

خدا ؟؟؟؟؟؟

به چشام قسم خسته شدم... دیگه بریدم....همه ی چیزا رو بهمدادی اما دلی بی معشوق چه سودی داره؟؟ خدایا من تو رو می خواااااام

آخر چگونه می توان دل را صفا داد ؟؟

ای معشوق زیبای من !! هرروز وقتی چشامو باز می کنم به خورشید زیبای تو سلام میدم .

خدایا من !! خوده خود تو می خوام ، نه زیبایی ظاهری

خورشید رو، من پاکی و صفای قلب تو رو می خواااام ، زیباتر از همه زیبایی ها !!!

معشوق من !! وجودم را زهرا گونه ساز تا لیاقت اسمم را داشته باشم ... خسته شده ام از این همه حرمت شکنی ... !!

معشوق زیبای من ؟!؟!

همین بس که تو برایم کافی هستی ...

۱۳٩۱/٦/۱٢ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

دلم برای صدایت تنگه ؛در میان جمعی از انسان های سرد و خشک این نفس و صدای توست که بهم گرمایش امید دارم.

خدایا بر فراز مناره های عشقت اذان نور می خوانن کیست درک کنه معنایش را ؟؟ زمانی که صدایت آرامش بخش وجود ماست.

صدایم کن صدای تو خوبست !!

۱۳٩۱/٦/۱٠ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

خدا یا دیگر بس است، دیگر طاقت پریشانی ندارم

خدا یا دیگر بس است درد من را دوا کن یا اینکه جان من

را بگیر من را راحت کن، من را راحت کن از همه ناامیدی و

پریشانی، ناامیدی که باعث تلخ شدن زندگی من می شود و

یک نفر با عث این ناامیدی است، آن یک نفر آمد و تمام زندگی و امید

من شد من به او گفتم اگر بخواهی یه روز بروی این را بدان که تمام

امید به زندگی من را هم با خود میبری ولی آن به حرفهایم گوش نداد و

رفت بدان اینکه بفهمد بعد از رفتنش چه به سر من می آید و تمام

زندگی من را هم با خود برد حالا من بعد از او هیچ امیدی به زندگی

دوباره ندارم .........

۱۳٩۱/٦/٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

نازنینم،هیچ می دانی اکنون که برایت می نویسم همهء وجودم در تمنای
دیدارت می سوزد؟!
هیچ می دانی برای اینکه دوباره بتوانم قامتم را در آینهء چشمانت به
تصویر بکشانم،ثانیه ها را یکی یکی می شمارم؟!
کاش آن روز بیاید!...

[گریه][گریه][گریه][گریه]

۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

وقتی که تنهای تنها می شوی ،

وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساس ترین

رهایت می کنند وقتی که در دست همانان که پشتوانه و نقطه

پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ،

ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛

وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن

خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی

گشاده نمی گردد یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند

که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو

پرده ی اغماض می افکند اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است

بند بند تنت از هم می گسلد حتماً دانسته ای او کیست

پس چرا در انتها به او برسی ، از او آغاز کن

۱۳٩۱/٥/٢٧ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

پنجره را باز گذاشته ام صدای باران است و باد و تاریکی پنجره را باز گذاشته ام تا باد بیاید و

همه دردها را با خودش ببرد و ببرد و ببرد......

تا من دیگر این دل کوچکم را با سنجاق قفلی به تنم آویزان نکنم........!!!

گاهی این جور می شود دل کوچک ساده ام عجیب از این روزگار می گیرد دلم می خواهد بروم در

خوابهای بچه گیهایم زندگی کنم درست وسط پولکهای رنگی و شمهای روشن همانجا که پر بود از

تکه های شیشه های رنگی که وقتی نور شمها به آنها می خورد همه جا پر می شد از رنگ و

نور و قشنگی کاش توی خوابهای بچه گیم مانده بودم!

این روزها فکر می کنم دلم گرفته اصلا کرکره های دلم را پایین کشیده ام دل کوچکم را توی قفس

کرده ام درست مثل پرنده ها و پارچه سبز بلندی روی آن انداخته ام که دلم هیچ کجای این دنیای

زشت و بد رنگ را نبیند تا چشمهای آدمها نبیند که چشم دلم خیس است دلم نمی خواهد کسی ببیند

که رنگ دلم پریده است.........

۱۳٩۱/٥/۱٧ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | فـ‌ ــ‌ ـاطـ ــ♥ـمـ‌ ــ‌ ـه | نظرات () |

www . night Skin . ir